زنبور عسل ...


شاید دو روز پیش بود !
وقتی اومدم خونه, دیدم یه زنبور عسل روی چادر ماشین تو حیاط نشسته !
گفتم سوژه ی قشنگیه واسه عکس . با گوشی چند تا عکس ازش گرفتم, و گذشت .

اما امروز, دوباره .........

ادامه نوشته

زمان ...

درد را می شناسی,
دوا بالای آن طاق است,

نردبانی باید ساخت و به دیوار تکیه داد,
چوب کم است و میخ,

زمان میخواهد,
که کار کنی و پولی برای خرید چوب و میخ در آوری,

با "زمان" چه می شود کرد ؟؟
زمانی که هر لحظه اش درد است,
و می فهمی,
و می دانی,
و کارها چقدر کُند پیش می روند ...

هر ماه, ده میخ,
و فقط یک چوب,

برای نردبانی که صد پله می خواهد .

درد مشترک ......

از درد مشترکشان می نویسم .

خدایا ببخشید که در مورد لایق ترین مخلوقت اینگونه می نویسم,
اما,
میدانی که از نا کاملشان می نویسم, نه مقربانت .

پس به نام نامی ات

او مالکیت انسان ها را درک نکرده است گویی . از اسناد و مدارک ثبت شده در دفترخانه ها بی اطلاع است . او فقط خدا را می شناسد و بس .
این انسان است که ...............


ادامه نوشته

چرایی دیگر !!

به راستی چرا اصل "سادگی" در همه جا رعایت نشد ؟؟


کشف جدید !!

وقتی با ذوق و شادی, به استقبال چیزی می روم,
و حاصل این روبرو شدن, متضاد هرگونه شادی و شعف است,

به شدت افسرده می شوم .


"دی" نوشت

دوباره می نویسم .
اینبار فقط برای اینکه نوشته باشم .
به عنوان کسی که می نویسد می نویسم .

نوشتن آن چیزی نیست که دردی دوا کند,
اما تقسیمی است که شاید از دردت کم کند .
شاید بی رحمی باشد که بنویسی که غصه بسته بندی کنی و به بقیه بدهی !

سربسته از تناقضات میگویم اینبار .
از اینکه از نوازش و تماشای جانداری لذت میبردم, که بعد پی میبرم که مرده بود !!
از تعریف چیزها, به درد,
و بعد,
آشنا شدن با دردهایی که دردهایت را از یادت میبرند !
تا کی این دایره ناشناخته دارد ؟
تا کی قرار است حسی جدید متحولت کند ؟
تا کی از رنگ ها رنگی دگر پدید می آید ؟
چرا همه چیز اینقدر بوی بی نهایت به خود گرفته اند ؟
و چرا ما به دنبال این هستیم که بگوییم : نقطه را دیدم, اینجاست پایان ؟

چرا در عین تکرار, خورشید هر روز از روز قبلش متفاوت است ؟؟

به یکباره همه چیز دگرگون می شود,
راه طولانی کوتاه و, کوتاه ترین راه ساعتها طول می کشد !

دیگر از گفتنه نتیجه ی بازی, میترسم .
دیگر از گفتن ساعت به آدم ها, میترسم ! شاید ساعتش ساعت قدیم بود !!
دیگر از عشق, از نفرت, از پاکی و گناه, می ترسم .
از چپ از راست, از سکوت, از هیاهو, میترسم .

فقط از بودن است که هراسی ندارم . و امتیاز اینست .

عشق حقیقی ...

اول - آورده اند که گوهر شاد خاتون همسر شاهرخ تیموری ( حاکم خراسان ) زنی مومن و پارسا بود . می خواست در کنار حرم آمام رضا علیه السلام مسجدی بنا کند . . . .



ادامه نوشته

ماندگاری ...

ساده بگویم,
او که میمیرد, همه ی آنچه که هست و فقط در اوست را,
با خود به زیر خاک میبرد و به گودال فراموشی می سپارد .

و فقط او که اراده ی تغییر کرد است که ماندگار می ماند .
او که آنچه داشت را برای دیگران گفت,
و حتی برای خودش نوشت, خواند, نواخت, کشید و نقش زد .

و ماندگارترین, فرزندیست که تربیت می کنیم . هرچند بزرگترین ها در تاریخ همه فرزند نداشتند, و خود کسی بودند .

پس چه بهتر, که ما, هم کسی باشیم, هم فرزندانمان را کسی بار بیاوریم .

مهم شکستن سکوتها و در خود پیچیدنهاست . مهم اینست که به ماهیانی که تن به امواج داده اند, شنا کردن بر خلاف جریان آب را بیاموزی .
مهم اینست که, بگویی آنچه دیگری نگفت, و گفت و شنیده نشد, که بگویی و اگر شنیده نشد دیگری از تو شنیده باشد که باز بگوید . آنقدر بگوید, که گویندگانش زیاد شوند .

مهم,
تویی,
و خاص بودنت,
و بودنت .
همه ی انسان ها,
رمان و قصه ای دیگرند,
بعضی به آغاز نرسیده پایان میپذیرند,
بعضی در آغاز به پایان میرسند,
و بعضی شاهد آغاز ها و پایان های بسیارند .

مهم این است, که باشی . تغییر در بودن روی خواهد داد .
پس تا هستی, به فکر ماندگاری باش .

و پس از رفتن,
نام نیک است که سرمایه ی توست, خدا گفت .
و در آن نام نیک,
هزاران خیر است, که بعد میفهمی .

و همه سختیها, طعم ماندن دارند,
و ایستادگیست که ماندگارت میکند .

همه چیز را با خود به گودال نبریم ...

خط مشی

از همه قطع امید کن, و امیدت فقط به خدا باشه,
اما,
برای همه امید و دلگرمی باش .

سجده


       همه چی آنجا هست که تو هستی      تو کجای عالم ننشستی ؟
   بی تو یک لحظه نمی ماند زنده, ماهی      بی تو بادی بر ندارد برگ کاهی
       بی تو این عالم سراب است, سراب      بی تو آبادی خراب است, خراب
                  تو نباشی ماده و معنا نباشد      تو نباشی جسم و روح از هم بپاشد
               تو نباشی واژه ای دیگر نیست      تو نباشی این نبودن ها همه اوهامیست
                ما همه از بودنت غافل شدیم      بو نبردیم که همه ما از توییم
                همه هیچند و تویی تنها وجود      از هستِ توست همه ی بود و نبود
                       بودنت ای کردگار جاودان      بر خلائق منتیست بی پایان

                                       تا به پایان جهان, گر بیفتیم به خاک
                                         شکرِ نعمت نتوانیم به جا آوردن

__________________
محمد جواد خ (متولد بهمن)
1390.10.18
منبع : www.negaaah.blogfa.com

ای خدای جاری ...

از فردا می ترسم,
    فردای لال چون دیوار,
      نقطه ها کم شده اند,
        علامتِ سوال بسیار !
        کتابِ قطورِ بی فهرست,
      ترسم از گم شدنه خاطره هاست,
    فصلِ دیگر آغاز می شود,
جاده ی ترس بی انتهاست .

ترسِ به دردِ کبک مبتلا شدن,
    ترس پرواز به سبک خفاش ها,
      ترسِ موشِ کور بودن زیرِ زمین,
        ترسِ سلطان جنگل بودن و شکار !
        ترسِ موش شدن در دهانِ مار,
      ترسِ پنهان شدن در سیاهیِ غار,
    ترسِ یخ زدنِ فکر زیر برف,
ترسِ از یک روحِ بیمار .

ترسِ از همجنست, انسان,
    ترسِ از خیانت های پنهان,
      ترسِ از بی گناهی و زندان .

ای خدای جاری,
    زیر شن ها ماندم,
      ظلم است این یا که حقم ؟
        رها کن مرا اگر, جهل را ز خود راندم,
          رها کن مرا, من که تو را خواندم ...

مسئله اینست ...

آنچه که هست, شدن,

یا آنچه که باید بود, بودن,


مسئله اینست !

هیچکس

دریافت آهنگ


متن آهنگ در ادامه مطلب

_____________________

پ.ن :

از قدیم ندیما این کار هیچکس رو دوس داشتم,

الان بیشتر ...


ادامه نوشته

خب چرا !!!؟

بیرون از خونه,
همه چی رو تحمل میکنی,
صدات در نمیاد,
اعصابتم آرومه,
داستان مردم و چراییه رفتارشون برات روشنه,
واسه همین میگذری و به روی خودت نمیاری !

اما,
چرا وقتی تو خونه ای,
از فشارهای عصبی و گفت و شنودهای پر از تنش راحت نیستی !!!
این دیگه قابل تحمل نیست .
اینکه مجبور باشی تو جمع نباشی که نبینی و نشنوی چیزی که آزرده خاطرت کنه !!

حیف .

عشق ...

یه mp3 player قدیمی داشتم,
امروز آوردمش که خالیش کنم .
چند تا آهنگ از پویا داخلش بود,
Play کردم ...

شاد و شاد و شاد و شاد و شادم از دولت عشقت ...

بله !

و در ادامه میفرمودن :

البته که زیبایی, زیبا مثل گلهایی, البته که میدونم, دلچسب و دل آرایی,

ولی بیشتر از اینها,

مهربونیتو دوس دارم, خانومیتو دوس دارم, با وفا بودنتو, با صفا بودنتو, با خدا بودنتو دووس دارم ...

من بعد از شنیدن این ترانه,

این ترانه ی "ابی" برام تداعی شد :

وقتی که من عاشق میشم, دنیا برام رنگ دیگست, صبح خروس خونش برام انگار یه آهنگ دیگست,
وقتی که من عاشق میشم, ترانه هام عاشق ترن, گل واژه های شعر من رنگ گلا رو میبرن ...

خلاصه,
اینبار,
نه تنهاییم یادم افتاد,
نه به نیمی از ایمانم که هست و نیست فکر کردم,
نه به پازل ناقص زندگی خودم و آدما و درد جامعه !

فقط گفتم,
به راستی که زندگی با عشق زیباست,

چه فرشی باشد و چه عرشی,

فقط "عشق" باشد .

2012

سال دو هزار و دوازده (2012) هم از راه رسید . یا بهتر بگم ما بهش رسیدیم .

و انسانه امروز, از همیشه غیر متمدنانه تر رفتار میکند .

فقط چند نفر هستند که قابل اطمینان اند,

که آنها روبروی ما هستند,

پشت شیشه های کثیف,

برف پاک کن ها آلودگی را بیشتر میکنند,

و ما همچنان در ماشین زمان, به جلو میرویم,

جلو رفتنی که عین عقب گرد است !!

هرچه پیش میرویم, از آنان که قابل اطمینان اند, دورتر میشویم,

اما, شگفت اینکه, آنها به ما نزدیک تر می شوند ...

سال های قبل را یادش بخیر,

در آن سالها چهار فصل داشتیم,

ولی امسال,

شاید تک فصل باشد !


جمعه ها یکی پس از دیگری می آیند و می روند و کسی از پشت این شیشه های کثیف دیده نمیشود !

دست هایی دوباره به سمت آسمان بلند میشود,

و دست هایی خسته از دعا, سر به زیر می اندازند,

اینکه در لحظه ی فصل نو, نگاهمان به زیر است یا به آسمان,

فقط خدا می داند .

شاید رفتیم,

شاید ماندیم,

و فقط میدانم, هر چه در دل داریم, همان حسه لحظه ی نوروز است ....

چه باشیم, چه نباشیم .

مخلَصین ...

دقت در آيات قرآن نشان مى دهد که مخلِص (به کسر لام ) بيشتر در مواردى به کار رفته که انسان در مراحل خودسازى است ، و هنوز به تکامل لازم نرسيده است ولى مخلَص (به فتح لام ) به مرحله اى گفته مى شود که انسان بعد از مدتى جهاد با نفس و طى مراحل معرفت و ايمان به مقامى مى رسد که از نفوذ وسوسه هاى شياطين مصونيت پيدا مى کند،

چنانکه قرآن از قول ابليس نقل مى کند: قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِينَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ : به عزتت سوگند که همه آنها را جز بندگان مخلَصت گمراه خواهم کرد! (سوره ص آيات 83-82).

اين جمله که مکرر در آيات قرآن آمده عظمت مقام مخلَصين را روشن مى سازد ......

و اينجا است که پاداش آنها به معيار عمل داده نمى شود، بلکه پاداششان به معيار فضل و رحمت خدا است ......

سومین خوابِ این شبها

خواب دیشبم منو خیلی ترسونده .
خوب شروع شد, لذت داشت,
ولی به یکباره, همه چی به هم ریخت,
و این خوابم تجربه ای کاملا متفاوت بود, کاملا متفاوت ...............
ادامه نوشته

عادت, و لذت

چند روزیه که,
فقط یه وعده غذا میخورم .
مثلا ظهر .........................
  
ادامه نوشته

خواب سینمایی !!!

خوابی که امروز صبح بعد از بیدار شدنش یادآوریش کردم,
صرفا جهت تنوع و تفریح مینویسمش .


این خواب, دیگه واقعا سینمایی بود !!


............................


ادامه نوشته

دو خواب, یک شخصیت, یک پیام

من دو بار خواب "آقای خامنه ای" رو دیدم !

یکبار حدود چند ماه پیش, که حال خیلی خوبی هم داشتم, و روزای خوبی رو تجربه میکردم,
ایشون رو فکر میکنم توی بیت رهبری دیدم, که ایشون پایان نماز, نشسته مشغول تشهد و سلام بودن, و من خیلی مودب دو زانو پشت سر ایشون نشسته بودم .
تا نمازشون تموم شد چرخیدن و با یه لبخندی قشنگی به من نگاه کردن و خوش و بشی کردن, دست در عباشون کردن و یه نامه در آوردن و گفتن : " خــــــــب, اگر اینو به سلامتی امضا کنی دیگه کارات حل میشه " ( خیلی نزدیک به این دیالوگ )

این اولین بار بود که خواب ایشون رو میدیدم .

و دومین بار هم امروز صبح , یعنی بعد از ساعت هفت و هفت دقیقه که دوباره خوابیدم !

توی شهرک خودمون یه جنگ اتفاق افتاده بود و دو تا جبهه گیری .
جبهه ی مقابل انگار جبهه ی حق بود,
و جبهه ای که من درش بودم, جبهه ای بود که افراد خاصی با بعضی انحرافات تو اون بودن .
من با اینکه تو این جبهه بودم, ولی کاااااملا موافق با جبهه مقابل که کاملا حق بود بودم !

هنوز جنگ شروع نشده بود, شلیکی نبود .

درسته که این خواب رو صبح دیدم, اما چیزایی که تو جزئیاتش بود برام جدید بود و تاحالا بهش فکر نکرده بودم ! یعنی جدید و بکر بود .
مثلا, یه وانت اونجا پارک بود, که یه سری لباسهای خاص روش پهن کرده بودن که کلاه داشت, و رنگ خاصی هم داشت و انگار جنس خاصی هم داشت !
اینو هرکس میپوشید بدون اینکه بهش حمله بشه میتونست به عنوان اسیر یا اونایی که از جنگ معاف هستن ( مثل پیرمردا ) بره اونور جبهه, تحویل اونا . جنگ در مرکز میدان شهرکمون بود .
این داستان لباس یه ایده ی جدید بود, که اصلا برام تعریف شده نبود, حالا چجوری این تو ذهن من شکل گرفت با این کارکرد و فرم, الله اعلم !

خلاصه, منم یکی از این لباسا رو پوشیدم و رفتم به جبهه ای که در اصل بهش متعلق بودم . مثلا یادمه پدر بزرگم رو از دور دیدم که دارن تحویلش میدن, با همون لباسا, ولی با یه رنگ قرمز جیغ !

در این مسیر ( به سمت جبهه ی حق ) بود که,
آقای خامنه ای رو همراه با گروهی که اطراف ایشون بودن دیدم, که اینبار یه اخمی داشتن, و با یه نیم نگاه به من رد شدن !!!!

من رسیدم به یکی از کوچه ها, یه مردی اونجا بود که به من اعتماد نمیکرد, و یه خانومی که نمیشناختمش گفت این از خوده و از این حرفا, و اون مرد اعتماد کرد و یه اسلحه کلت خاکستری رنگ برام پرت کرد ! ( فقط سه نفر بودیم, دور از جمعیت )
منم طبق اون آموزشی که روی کلت زمان بچگیم دیده بودم, مهره ی اونو چرخوندم و گفتم الان دیگه شلیک نمیکنه و قفل شده درسته ؟؟؟ ( یعنی شکل و شمایل اون کلت, به استثنای رنگش بخاطر دوران کودکیم به خوابم نفوذ کرده بود !! )

و من کلت رو گذاشتم تو کمرم و به سمت خونه رفتم !
ظاهرا قرار بود فرداش جنگ اصلی اتفاق بیفته !
و من واقعا نمیدونم قرار بود تو جبهه ی اونوریا, چطور از اون کلت در راه حق استفاده کنم !!!

شما چه فکر میکنید ؟؟

کارگردان ندا میدهد,

نور,
صدا,
دوربین,

و وقتی اینها آماده شدند میگوید : " حرکت " .

اگر یکی از آن سه آماده نبود, حرکت ثمری دارد ؟
آیا بدون یکی از آنها, تصویر برداری فایده ای هم دارد ؟
شاید بگویید پانتومیم هم زیباست !!!
اما نه در عصری که صدا خود عامل جذابیتی به حق است .

شما چه فکر میکنید ؟

جاهای خالی را چگونه میشود پر نکرده حرکت کرد ؟

به شخصی که نماز نمیخواند گفتند چرا نماز نمیخوانی ؟
گفت در قرآن آمده است !
گفتند کجای قرآن ؟
گفت : " لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاة " ( به نماز نزديک نشويد )

گفتند : آن " لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنْتُمْ سُكَارَى " است ( در حال مستی به نماز نزديک نشويد )

گفت : ما همان قسمت اول را انجام دهیم کفایت میکند !!!!

شما چه فکر میکنید ؟

آیا آنچه ما انجام میدهیم, کامل است و انجامشان ما را به حرکت وا میدارد ؟ یا نور بطور جداگانه کافیست ؟ یا صدا به تنهایی ؟ یا آمادگی فقط دوربین ؟

باید چه بود ؟

خدا گوسفندان را بیشتر دوست دارد یا گرگ ها را ؟


گوسفند باشیم یا گرگ ؟


شاید بگویید, باید گوسفندی باشیم که علف بخوریم, شاخی برای زدن داشته باشیم و دندانهای گرگ را داشته باشیم تا بدریم و دریده نشویم !

انسان مجموعه ای از گرگ ها و گوسفندهاست,

اما نه همه ی انسان ها,

بعضی ها کاملا گرگ شده اند و بعضی ها کاملا گوسفند !

اما, باید چه بود ؟

انسان بودن بین گوسفندان انسان بودن است ؟

انسان بودن بین گرگ ها انسان بودن است ؟


باید چه بود ؟


نهج البلاغه - جملات پایانی خطبه 17

... به خدا شکايت مي‏کنم از مردمي که در جهالت زندگي مي‏کنند، و با گمراهي مي‏ميرند، در ميان آنها، کالايي خوارتر از قرآن نيست، اگر آن را آنگونه که بايد بخوانند، و متاعي سودآورتر، گرانبهاتر از قرآن نيست، اگر آن را تحريف کنند، و در نزد آنان، چيزي زشت تر از معروف، و نيکوتر از منکر نيست .

علل پنهان بودن اسرار پس از مرگ


آنچه را که مردگان ديدند اگر شما مي‏ديديد، ناشکيبا بوديد، و مي‏ترسيديد، و مي‏شنيديد و فرمان مي‏برديد، ولي آنچه آنها مشاهده کردند بر شما پوشيده است، و نزديک است که پرده‏ها فرو افتد.

گر چه حقيقت را به شما نيز نشان دادند، اگر بدرستي بنگريد، و نداي حق را به شما شنواندند, اگر به خوبي بشنويد، و به راه راست هدايتتان کردند, اگر هدايت بپذيريد . راست مي‏گويم، مطالب عبرت‏ آموز اندرزدهنده را آشکارا ديديد، و از حرام الهي نهي شديد،
و پس از فرشتگان آسماني، هيچ کس جز انسان، فرمان خداوند را ابلاغ نمي‏کند.

_________________

نهج البلاغه - خطبه 20

من یک ترسو هستم ...

ای زمین,

به خدایت قسم,

از شهادتت می ترسم .

__________________

با همه ی غرور پوشالی ام,

گاه,

احساس میکنم که حقیقتا لایق خاک شدنم,

دربرابر این نظم و ساز و کاری که خدایی که نشناختم قرار داده است .

_________________________________________________

«در آن‌ روز زمين‌ از وقايع‌ و سرگذشت‌هائي‌ كه‌ بر آن‌ رفته‌ است‌ گفتگو ميكند.» از وقايع‌ پيامبران‌ و امّت‌ها و كشمكش‌ دولت‌ها و جماعت‌ها و حزب‌ها و از جريانات‌ عمومي‌ و خصوصي‌ افراد سخن‌ به‌ ميان‌ مي‌آورد.

_______________________________________________________________________

>>> بخوانید <<<

حسرت

ما, زیر شدیدترین فشار و ظلم به خودمانیم .
ماییم که بیشترین آسیب را به خودمان میزنیم .
این را وقتی میفهمیم, که در مقابل انسان های کامل قرار میگیریم,
و میبینیم که آنها در شرایطی به این مقامات رسیده اند, که ما بهتر از آن را داشتیم,
و به خدا قسم که دردی بالاتر از این نیست که انسانیتمان خاموش بماند ...
و اگر انسانیت ما و همه ی آنهایی که سیاهی را به جهان تحمیل کردند بیدار میشد,
هیچ دختر بچه ای اشک نمیریخت و هیچ پسر بچه ای خشن بار نمی آمد ...

آنچه را "آدم" درک کرد, هیچ مردی درک نخواهد کرد, مگر با بیدار شدن انسانیت و رشد قابلیت هایش .
و آنچه را "حوا" درک کرد, هیچ زنی درک نخواهد کرد, مگر با بیدار شدن انسانیت و رشد قابلیت هایش .

درد بالاتر آن است که,
انسان ها,
وقتی جهان ماده را ترک کردند,
تازه به حقایق پی میبرند,
و از آنچه که محروم شدند,
به وسعت تمام آنچه که هست و تمام آنچه که نیست حسرت خواهند خورد .
و اینست درد اصلی .

پروردگارا, ای که لایق حمد و سپاسی, به دل همه ی بندگانت نوری دوباره بتابان, تا هرگز آن حسرت بزرگ را تجربه نکنند .
من هم یکی از بندگانت, نور لطف و رحمتت را بیش از پیش بر من بتابان, ای که بی نیاز ترین بی نیازی .

"متولد بهمن"
یکم دی ماه 1390