دو خواب, یک شخصیت, یک پیام
من دو بار خواب "آقای خامنه ای" رو دیدم !
یکبار حدود چند ماه پیش, که حال خیلی خوبی هم داشتم, و روزای خوبی رو تجربه میکردم,
ایشون رو فکر میکنم توی بیت رهبری دیدم, که ایشون پایان نماز, نشسته مشغول تشهد و سلام بودن, و من خیلی مودب دو زانو پشت سر ایشون نشسته بودم .
تا نمازشون تموم شد چرخیدن و با یه لبخندی قشنگی به من نگاه کردن و خوش و بشی کردن, دست در عباشون کردن و یه نامه در آوردن و گفتن : " خــــــــب, اگر اینو به سلامتی امضا کنی دیگه کارات حل میشه " ( خیلی نزدیک به این دیالوگ )
این اولین بار بود که خواب ایشون رو میدیدم .
و دومین بار هم امروز صبح , یعنی بعد از ساعت هفت و هفت دقیقه که دوباره خوابیدم !
توی شهرک خودمون یه جنگ اتفاق افتاده بود و دو تا جبهه گیری .
جبهه ی مقابل انگار جبهه ی حق بود,
و جبهه ای که من درش بودم, جبهه ای بود که افراد خاصی با بعضی انحرافات تو اون بودن .
من با اینکه تو این جبهه بودم, ولی کاااااملا موافق با جبهه مقابل که کاملا حق بود بودم !
هنوز جنگ شروع نشده بود, شلیکی نبود .
درسته که این خواب رو صبح دیدم, اما چیزایی که تو جزئیاتش بود برام جدید بود و تاحالا بهش فکر نکرده بودم ! یعنی جدید و بکر بود .
مثلا, یه وانت اونجا پارک بود, که یه سری لباسهای خاص روش پهن کرده بودن که کلاه داشت, و رنگ خاصی هم داشت و انگار جنس خاصی هم داشت !
اینو هرکس میپوشید بدون اینکه بهش حمله بشه میتونست به عنوان اسیر یا اونایی که از جنگ معاف هستن ( مثل پیرمردا ) بره اونور جبهه, تحویل اونا . جنگ در مرکز میدان شهرکمون بود .
این داستان لباس یه ایده ی جدید بود, که اصلا برام تعریف شده نبود, حالا چجوری این تو ذهن من شکل گرفت با این کارکرد و فرم, الله اعلم !
خلاصه, منم یکی از این لباسا رو پوشیدم و رفتم به جبهه ای که در اصل بهش متعلق بودم . مثلا یادمه پدر بزرگم رو از دور دیدم که دارن تحویلش میدن, با همون لباسا, ولی با یه رنگ قرمز جیغ !
در این مسیر ( به سمت جبهه ی حق ) بود که,
آقای خامنه ای رو همراه با گروهی که اطراف ایشون بودن دیدم, که اینبار یه اخمی داشتن, و با یه نیم نگاه به من رد شدن !!!!
من رسیدم به یکی از کوچه ها, یه مردی اونجا بود که به من اعتماد نمیکرد, و یه خانومی که نمیشناختمش گفت این از خوده و از این حرفا, و اون مرد اعتماد کرد و یه اسلحه کلت خاکستری رنگ برام پرت کرد ! ( فقط سه نفر بودیم, دور از جمعیت )
منم طبق اون آموزشی که روی کلت زمان بچگیم دیده بودم, مهره ی اونو چرخوندم و گفتم الان دیگه شلیک نمیکنه و قفل شده درسته ؟؟؟ ( یعنی شکل و شمایل اون کلت, به استثنای رنگش بخاطر دوران کودکیم به خوابم نفوذ کرده بود !! )
و من کلت رو گذاشتم تو کمرم و به سمت خونه رفتم !
ظاهرا قرار بود فرداش جنگ اصلی اتفاق بیفته !
و من واقعا نمیدونم قرار بود تو جبهه ی اونوریا, چطور از اون کلت در راه حق استفاده کنم !!!
یکبار حدود چند ماه پیش, که حال خیلی خوبی هم داشتم, و روزای خوبی رو تجربه میکردم,
ایشون رو فکر میکنم توی بیت رهبری دیدم, که ایشون پایان نماز, نشسته مشغول تشهد و سلام بودن, و من خیلی مودب دو زانو پشت سر ایشون نشسته بودم .
تا نمازشون تموم شد چرخیدن و با یه لبخندی قشنگی به من نگاه کردن و خوش و بشی کردن, دست در عباشون کردن و یه نامه در آوردن و گفتن : " خــــــــب, اگر اینو به سلامتی امضا کنی دیگه کارات حل میشه " ( خیلی نزدیک به این دیالوگ )
این اولین بار بود که خواب ایشون رو میدیدم .
و دومین بار هم امروز صبح , یعنی بعد از ساعت هفت و هفت دقیقه که دوباره خوابیدم !
توی شهرک خودمون یه جنگ اتفاق افتاده بود و دو تا جبهه گیری .
جبهه ی مقابل انگار جبهه ی حق بود,
و جبهه ای که من درش بودم, جبهه ای بود که افراد خاصی با بعضی انحرافات تو اون بودن .
من با اینکه تو این جبهه بودم, ولی کاااااملا موافق با جبهه مقابل که کاملا حق بود بودم !
هنوز جنگ شروع نشده بود, شلیکی نبود .
درسته که این خواب رو صبح دیدم, اما چیزایی که تو جزئیاتش بود برام جدید بود و تاحالا بهش فکر نکرده بودم ! یعنی جدید و بکر بود .
مثلا, یه وانت اونجا پارک بود, که یه سری لباسهای خاص روش پهن کرده بودن که کلاه داشت, و رنگ خاصی هم داشت و انگار جنس خاصی هم داشت !
اینو هرکس میپوشید بدون اینکه بهش حمله بشه میتونست به عنوان اسیر یا اونایی که از جنگ معاف هستن ( مثل پیرمردا ) بره اونور جبهه, تحویل اونا . جنگ در مرکز میدان شهرکمون بود .
این داستان لباس یه ایده ی جدید بود, که اصلا برام تعریف شده نبود, حالا چجوری این تو ذهن من شکل گرفت با این کارکرد و فرم, الله اعلم !
خلاصه, منم یکی از این لباسا رو پوشیدم و رفتم به جبهه ای که در اصل بهش متعلق بودم . مثلا یادمه پدر بزرگم رو از دور دیدم که دارن تحویلش میدن, با همون لباسا, ولی با یه رنگ قرمز جیغ !
در این مسیر ( به سمت جبهه ی حق ) بود که,
آقای خامنه ای رو همراه با گروهی که اطراف ایشون بودن دیدم, که اینبار یه اخمی داشتن, و با یه نیم نگاه به من رد شدن !!!!
من رسیدم به یکی از کوچه ها, یه مردی اونجا بود که به من اعتماد نمیکرد, و یه خانومی که نمیشناختمش گفت این از خوده و از این حرفا, و اون مرد اعتماد کرد و یه اسلحه کلت خاکستری رنگ برام پرت کرد ! ( فقط سه نفر بودیم, دور از جمعیت )
منم طبق اون آموزشی که روی کلت زمان بچگیم دیده بودم, مهره ی اونو چرخوندم و گفتم الان دیگه شلیک نمیکنه و قفل شده درسته ؟؟؟ ( یعنی شکل و شمایل اون کلت, به استثنای رنگش بخاطر دوران کودکیم به خوابم نفوذ کرده بود !! )
و من کلت رو گذاشتم تو کمرم و به سمت خونه رفتم !
ظاهرا قرار بود فرداش جنگ اصلی اتفاق بیفته !
و من واقعا نمیدونم قرار بود تو جبهه ی اونوریا, چطور از اون کلت در راه حق استفاده کنم !!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ساعت 10:12 توسط "متولد بهمن"
|
به انتظار نشستن بزرگترين خطای بشر است,