چقدر وصلت زیباست و زندگیِ من زشت .
چقدر تلاش ستودنی و من تنفر برانگیز .
چقدر ناامیدی من دروغ و چه حقیقت نابیست طلوع .
چقدر هر روز آب مسیرش را در رودخانه ها انتخاب میکند،
و من،
آب راکد و گندیده ای شده ام که هرچه آلودگیست ذره ذره در من رشد می کند .

دیرزمانیست که افق ها را ندیده ام،
و نگاهم خیره به راههای پیموده شده است .

زخمهایی که دیده نمیشوند، عفونتشان عمیقتر است،
روح زخمی ام را طبیبی نیست،
هرچه میسازم، زود فرو میریزد .

آینه ها کدر شده اند، زخمی در سرم دارم، که خودم آن را نمیبینم و آینه های پیش رویم تاریکند .
در اتاق نوری نیست،
آینه های شفاف هم بی فایده اند .

گاهی بهترین حس دنیا پریدن در چرخ گوشتی بزرگ است .
و ای کاش بهترین حس برای من دویدن در سربالایی خاکی، با پای برهنه بود،
برای رسیدن به جرعه ای آب و بوسه ای از دست نورهای شفابخش ...