بچه در اتاق بود .
هنوز مدرسه نمیرفت .
نه الف بلد بود و نه ب !
نه آب میدانست که چیست، نه تشنگی .
فقط گریه میکرد و طلب چیزی میکرد .
نمیدانست چیست .

آب در اتاق نبود .
ظرفی از سم مایع برای گلها اما،
در گوشه ی اتاق جا مانده بود .

بچه دستش به آن رسید .
آن را برداشت و سر کشید .
نه گریه ای و نه صدایی .

بچه بیهوش شد، و مرد .

و امروز،
چون آب پاک در دسترسمان نیست،
به سراغ سم ها می رویم،
می نوشیم و می نوشیم،
و فقط فکرمان مسموم تر می شود ...