میراث ...
نگاهی به خودم، مرا سخت می ترسانَد .
ساده از خودم می گذرم،
که بها دادن به من، خودخواهیست و خطا .
بغضی نیست،
آهی است که در غبار روزمرگی ها، گم می شود .
تنها ماندن،
انتخاب من نیست، اما،
زندگی با ترس، شک،
یا خودخواهی هم، میل من نیست .
روزای خوبی پشت این روزای من نیست ...
میراث من از زندگی، چه خواهد بود ؟
بیچاره توپ پینگ پنگ،
که اگر میلی به ادامه هم نداشته باشد،
توی سرش می زنند و مجبور است ادامه بدهد !
ما هم انگار، بی اختیار رانده می شویم،
گاهی حتی نمیفهمیم به کدام انگیزه،
اما ادامه میدهیم و لبخند روی لبمان است .
و باز در خلوت که با خودمان صادقیم،
دلیلی برای ادامه وجود ندارد !
هرکسی گم شده ای دارد،
و گم شده ی من خودم هستم،
که شاید وجود آینه ای در زندگیم،
مرا به خودم برساند .
چقدر آسان آینه ها میشکنند امروز،
چون،
خودِ گرگمان را در آن میبینیم و طاقت دیدارش نیست .
سفر عشق است،
اگر "سفر" باشد .
باید از خود سفر کرد،
و به خود رسید .
با یک همسفر .
همسفر من ؟
امروز من تنها،
بی آینه،
با شک و ترس،
با نفرت بی پایان از خودخواهی،
تنهای تنها نشستم .
سمت آینه ها نمیروم،
مبادا خودِ غیر واقعی ام را نشانم دهند،
و در خود بشکنم !
تا کی ؟
به خود زنی راضی شده ام،
بیا و خودم را نشانم بده،
بیا و بگو که روزهای خوبی هست که هنوز نیامده ...
بیا،
بیا که پای آمدن من، می لرزد .
ساده از خودم می گذرم،
که بها دادن به من، خودخواهیست و خطا .
بغضی نیست،
آهی است که در غبار روزمرگی ها، گم می شود .
تنها ماندن،
انتخاب من نیست، اما،
زندگی با ترس، شک،
یا خودخواهی هم، میل من نیست .
روزای خوبی پشت این روزای من نیست ...
میراث من از زندگی، چه خواهد بود ؟
بیچاره توپ پینگ پنگ،
که اگر میلی به ادامه هم نداشته باشد،
توی سرش می زنند و مجبور است ادامه بدهد !
ما هم انگار، بی اختیار رانده می شویم،
گاهی حتی نمیفهمیم به کدام انگیزه،
اما ادامه میدهیم و لبخند روی لبمان است .
و باز در خلوت که با خودمان صادقیم،
دلیلی برای ادامه وجود ندارد !
هرکسی گم شده ای دارد،
و گم شده ی من خودم هستم،
که شاید وجود آینه ای در زندگیم،
مرا به خودم برساند .
چقدر آسان آینه ها میشکنند امروز،
چون،
خودِ گرگمان را در آن میبینیم و طاقت دیدارش نیست .
سفر عشق است،
اگر "سفر" باشد .
باید از خود سفر کرد،
و به خود رسید .
با یک همسفر .
همسفر من ؟
امروز من تنها،
بی آینه،
با شک و ترس،
با نفرت بی پایان از خودخواهی،
تنهای تنها نشستم .
سمت آینه ها نمیروم،
مبادا خودِ غیر واقعی ام را نشانم دهند،
و در خود بشکنم !
تا کی ؟
به خود زنی راضی شده ام،
بیا و خودم را نشانم بده،
بیا و بگو که روزهای خوبی هست که هنوز نیامده ...
بیا،
بیا که پای آمدن من، می لرزد .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۴ ساعت 20:20 توسط "متولد بهمن"
|
به انتظار نشستن بزرگترين خطای بشر است,