امشب نوشتم ...
نگاااه , قاشق تغذیه ی توست . اگر کثیف و ناپاک باشد, غذای پاک را هم آلوده کرده به درون تو میفرسد . از بهترین ها کمترین سود را هم نخواهی برد .
نگاااه , همان چیزیست که باعث می شود روزی صحنه ای را بی معنی و بیخود, و روز دیگر همان را زیبا و پر رمز و راز بخوانی . روزی حادثه ای را بدبختی, و روز دیگر همان را حکمت بنامی .
و نگاااه , دریچه ی تابشیست به روی دانه ی گلها, سبزه ها, و هر آنچه در درون تو تولید نشاط و شادابی می کند . پرده ی تیره بر آن مکش !
درون تو , دستهای محتاجی هستند , که هر چه را در اختیارش بگذاری خواهد گرفت و به تو اطمینان دارد . اگر دست نگاهت نیازمند تصویری دلپذیر است, او را به تماشای طبیعت و آنچه را که آلوده ی افکار آدمها نشده مهمان کن . اگر دست دلت شادی میخواهد, شادی را به او هدیه کن, نه آنچه با شادی حقیقی تناقض دارد ! دست دلت به تو اطمینان دارد, پس او را با آنچه صحیح است شاد گردان .
و هر آنچه که ما امروز هستیم, از خیره شدنمان به نقطه ای سیاه, و غافل شدن از همدستی درونمان با نقطه ی تمرکزمان است ...
غافل نباشیم . . .
به انتظار نشستن بزرگترين خطای بشر است,