فرشته ها از آسمان آمده بودند, نزدیک خانه ی ما, نزدیک اتاق من . من خدا را خوانده بودم که خدایا توبه, درهای بازگشت را نشانم بده . فرشته ها آمده بودند تا القائات موثر و الهی را انجام دهند, و من, نمیدانستم .
آنها همواره چشمشان به من بود, نمیدانم چند نفر بودند ! اما گاهی لبخند میزدند, خوشحال میشدند, تحسین میکردند, من را و خدای من و خودشان را . و افتخاری بود برایشان که نزد من آمده اند, و من, نمیدانستم .
زمان میگذشت, آنها بودند و من, نمیدانستم .
اعتماد آنها به این بنده جلب شده بود, همه جا با دلی آسوده مرا همراهی میکردند, و من, نمیدانستم .
تا اینکه این ندانستن ها, مرا به گناهان کوچک و تکرار آنها, و گناهان بزرگ مبتلا ساخت .
آنها حیرت کرده بودند, روی تماشا نداشتند, شاید دلشان میسوخت که چرا با مقام خودت بازی میکنی ؟
آنها شاکی شدند و نزد خدا رفتند, و گزارش کردند که این دیگر شورش را در آورده, لحظه ای خوب است و لحظه ای خوب نیست !! چرا ما باید با او باشیم !
خدا همه را میدانست, ولی گذاشت آنها بگویند تا ثبت شود, که روزی به من ارائه شود و حسرتم چند برابر شود ...

و اینک, نمیدانم که آن فرشتگان همچنان نزدیک من هستند یا از آمدن نزد من توبه کرده اند !!
فرشته ها اگر بخواهند بیایند, بایستی شیاطین را از اطراف خود برانم . از بس که رسما شیفت فرشته ها را به شیاطین داده ام, اگر شیاطین نزد فرشته ها اعتراف کنند هم فکر میکنم حاضر به آمدن نباشند, مگر خدا بخواهد ...

_____________
پی نوشت :

دیشب قبل از خواب, همینجوری یه کلمه ای رو گفتم .
اون کلمه "کَرَّمنا" بود .
نمی خوام بگم بهم الهام شد یا نفهمیدم چجوری گفتم,
اما واقعا نمیدونستم حتی معنی این کلمه چیه یا دقیقا کجا خوندمش !

گفتم بهونه ی خوبیه که قبل از خواب یه سر به قرآن بزنم .
گوشی رو برداشتم, کلمه رو سرچ کردم, فقط یه نتیجه داشت :

سوره ی اِسراء آیه 70 :

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِى ءَادَمَ وَحَمَلْنَهُمْ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَهُم مِّنَ الطَّيِّبَتِ وَفَضَّلْنَهُمْ عَلَى‏ كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيل

وهمانا فرزندان آدم را گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا (بر مركب‏ها) حمل كرديم و از چيزهاى پاكيزه روزى‏شان داديم و آنان را بر بسيارى از آفريده‏هاى خود برترى كامل داديم.